هدیه خدا برای ما

و خدا مرا دوست دارد...

1391/9/12 14:30
نویسنده : علی و ملیحه
1,994 بازدید
اشتراک گذاری

سلام كوچولوي مامان

تو الان 30 هفته و 3 روز داري و ما وارد ماه هشتم شديم. ديگه انشالله كم كم داره شماره معكوس شروع ميشه و تو هم ماشالله روز به روز بزرگتر ميشي. امشب ساعت 8 وقت سونوگرافي دارم و با بابايي ميريم تا تو رو دوباره ببينيم. حركتهات ديگه مثل لگد زدن نيست و بيشتر شبيه موج مكزيكي شده... گاهي ميتونم حس كنم كه پاهات زير دستمه يا دستهاي كوچولوت.. تا الان تو رو توي دلم حس نميكردم الا زماني كه لگد ميزدي، اما الان كاملاً حست ميكنم چون بيشتر مواقع يه جايي از تن نازنينت از شكمم زده بيرون.

الان زن عمو زنگ زده بود احوالم رو بپرسه، گفت داري چيكار ميكني و من گفتم دارم زودپز رو ميشورم تا خورشت سبزي بپزم... يه دفعه زن عمو جيغ زد كه واي نه تو نبايد ظرف بشوري، نبايد كار كني.... منم خنديدم و گفتم خوب پس كي بايد كارهاي منو بكنه...

ياد خاطره اي افتادم و يادم آمد كه خدا مرا دوست دارد...

پارسال وقتي يكي از بچه هاي كلوپ خيلي از دكتر شهره رستم صولت تعريف كرد مشتاق شدم به مطبش برم و وقت بگيرم.. ساعت 4 مطب بودم و تا 6 عصر منتظر موندم... مطب وحشتناك شلوغ بود و من تمام مدت سر پا بودم... وقتي ساعت 6 خانم منشي گفت هنوز 20 نفر جلو من هستند پولم رو پس گرفتم و برگشتم ولي يك چيز در مطب نصيب من شد....

اون روزها زن عمو حامله بود و حال خوبي نداشت. تمام مدت يك نفر بايد كارهاش رو انجام ميداد و براش غذا مي پخت، عمو هميشه ناراحت بود كه بايد از كار كه به خونه رسيد ظرف بشوره و غذا بپزه...

اون روز توي مطب يه دختر هم سن و سال من كنار دستم روي صندلي نشسته بود با شكم قلمبه... همراه يه دختر ديگه كه مشخص بود تازه باردار شده... دختر اولي كه آواخر بارداريش بود تمام مدت ميخنديد و همش از جاش پا ميشد ميرفت پيش منشي يا ميرفت بيرون تلفن صحبت ميكرد.. تمام 2 ساعتي كه توي مطب بودم بهش نگاه ميكردم، به خندهاش، شكم بزرگش، چابك بودنش و ...

همون جا از ته دل از خدا خواستم كه منم يه بارداري راحت داشته باشم و خنده از لبهام نره... گفتم خدايا تو كه منو ميشناسي، من هيچوقت دلم نخواسته سربار كسي باشم و به كسي تكيه كنم، تا الان هميشه روي پاي خودم بودم و يا علي گفتم و زندگي كردم.. خدايا منو محتاج كسي نكن...خدايا منو سربار نكن... خدايا توانم رو ازم نگير... ناخودآگاه تموم اون 2 ساعت اين دعا رو ميكردم.

از صبح همش دارم خدا رو به خاطر اين نعمتش شكر ميكنم. براي اينكه اون لحظه صدامو شنيد و آرزومو برآورده كرد... تا الان خدا رو شكر هيچ مشكلي نداشتم نه ويار بد جور نه ناراحتي خاصي... توي اين 7 ماه كه تموم شد تا حالا نشده كسي (حتي بابايي نازنين) بخواد كارهامو بكنه و يا كسي برام غذا بپزه بفرسته... الهي شكر كه سر پا بودم..

خدايا تو را به پاكي اين فرشته كوچولو تا آخرش منو سر پا نگه دار... بقيه بارداري هم راحت بگذره و راحت ني ني سالمي رو به دنيا بيارم.. خدايا همه زنهاي باردار رو در پناه خودت حفظ كن

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

مامان طاها
12 آذر 91 15:09
درود بر نی نی ناز خوشمله بلا چقد جیگلی شما از خوندن مطالب زیبا و دیدن عکسهای نازت لذت بردم تو هم پیش ما بیا با هم دوستهای خوبی میشیم می بوسمت نازگلک بدرود...